کفسابی انجمن حمایت از حقوق مردان - مطالب طنز و کاریکاتور

خبرگزاری مهر در بخش طنز مهرآباد نوشت:

آدم این روزها خیلی باید مراقب خودش باشد. در طی ده روز گذشته محمدعلی کلی، حبیب، استاد حمید سبزواری، کارخانه ارج و در نهایت یاهو مسنجر دسکتاپ از جمع ما پرکشیدند. هر چند پرکشیدن ارج تکذیب شد اما تکذیبش هم تکذیب شد و ما منتظریم که شاید تکذیب تکذیبش تکذیب شود که البته باز ممکن است آن هم تکذیب شود. اما چیزی که فعلا تکذیب نشده درگذشت مرحوم مغفور یاهو مسنجر دسکتاپ است. همان علامت تعجب بنفش دوست داشتنی با آن اسمایلی زرد که نیشش تا بناگوشش باز بود. تقریبا همه مردم دنیا با یاهو مسنجر خاطره دارند. خاطرات شما می تواند حالات گوناگونی داشته باشد:

۱- اگر آن زمان ها پسری حدودا بیست الی سی ساله بوده اید وارد هر چت رومی که می شدید هیچ کس تحویلتان نمی گرفت و هر چقدر بامزه بازی در می آوردید کسی شما را به انگشت شصت پایش هم حساب نمی کرد. چت روم ها متشکل از ۲۱۴ پسر و ۳ دختر به نام های Sara_Joon، Asal_teh_۲۱ و **PARI**TANHA** بودند که آقایان با تمام قوا سعی در به دست آوردن دل آنها داشتند اما متاسفانه این تعداد جنس اناث توانایی پاسخگویی به جمعیت حاضر در چت روم را نداشت و در نود و نه درصد مواقع حالتی مشابه مورد زیر پیش می آمد.



البته اگر هم ستاره اقبالتان می درخشید و طرف جوابتان را می داد نهایتا چنین سرنوشتی گریبانگیرتان می شد:

YOU: Salam :)

**PARI**TANHA**: Salam. ASL?

YOU: ۲۳, m, Tehran

**PARI**TANHA**: kheili piri ke! Namiri yevaght bendazan gardane man!

یا در حالتی دیگر:

YOU: Salam :)

**PARI**TANHA**: Salam. ASL?

YOU: ۲۲, m, Tehran

**PARI**TANHA**: Kooochoooolooooo! Shir khoshketo khordi?

و در هر صورت شما محکوم به مکیدن سماق بودید.

۲- اگر آن زمان دختر بودید ( که احتمالا الان هم باید دختر باشید) سنتان هیچ اهمیتی نداشت. خودتان از ارزش افزوده ای که داشتید مطلع بودید و می دانستید که به محض ورودتان به چت روم سرتان دعوا می شود. شاید برایتان سوال پیش بیاید که من این را از کجا می دانم؟ بله من هم مثل هر پسر دیگری مورد گول شیطان واقع شده ام و یک بار با آی دی NAZI*۲۰۰۰ وارد چت روم شدم و ظرف سی و هفت صدم ثانیه شاهد این اتفاق بودم:

 

خب طبیعتا برای یک خانم محترم حق انتخاب بالایی وجود داشته است و شخص می توانسته از بین این همه آدم علاف و مشتاق کسی را انتخاب کند و چند ساعت مخش را کار بگیرد. چت کنندگان مونث برای کار گرفتن مخ آقایان در یاهو مسنجر با کلمه رمز ASL? وارد عمل می شدند. ASL یعنی چند سالته؟ جنسیتت چیه و محل زندگیت کجاست. در مرحله بعد با استفاده از سوالات زیرکانه به میزان ثروت اندوخته پدر شخص به تور افتاده پی برده می شد و در مرحله بعدی بسته به جواب سوال مرحله قبل یا پایه های شروع زندگی مشترک پی ریزی می شد و یا به بهانه ته گرفتن نیمرو چت پایان می یافت.

البته چت روم هایی نیز در یاهو مسنجر وجود داشتند که انتظار می رفت فضای متفاوتی داشته باشند. مثل :«دانشجویان مهندسی شیمی» یا «معرفی منابع کنکور سراسری» اما اگر فکر کرده اید که این چت روم ها اندک تفاوتی با همان هایی که ذکرخیرش بود داشته اند نه تنها سخت در اشتباهید بلکه از شما بعید است.

در هر حال یاهو مسنجر با تمام خاطرات خوب و بدش از بین ما رفت و خاطره ای شد که سینه به سینه به نسل های بعد انتقال پیدا خواهد کرد. روحش شاد و یادش گرامی.


نظرات()   
   
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395  13:09


جای گشت نامحسوس در برخی فضاها خالی است!
ذوق زدگی مسئولان از دیدار با ...


تلخند تابناک

تلخند تابناک

تلخند تابناک

تلخند تابناک

تلخند تابناک


تلخند تابناک

تلخند تابناک

تلخند تابناک

تلخند تابناک

برگرفته از سایت تابناک


نظرات()   
   

ﺷﯿﻮﻩﻫﺎﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ

ﺳﺎﻝ ۱۳۱٠

ﭘﺪﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺩﻳﮕﻪ ﻭﻗﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﮐﺮﺩﻧﺘﻪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺨﺖ ﺑﺸﯽ.

ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﺍﻣﺎﺩ ﮐﯿﻪ ﭘﺪﺭ؟

ﭘﺪﺭ: ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﮐﯿﻪ؟ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﺶ.
.......................................................

ﺳﺎﻝ ۱۳۲٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﭘﺴﺮ ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺯﺕ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭی ﮐﺮﺩﻩ، ﻣﺒﺎﺭﮐﻪ.

ﺩﺧﺘﺮ: ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻧﺪﯾﺪﻣﺶ.

ﭘﺪﺭ: ﭘﺴﺮ ﺣﺎﺟﯽه ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﻩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﺶ.
.......................................................

ﺳﺎﻝ ۱۳۳٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﺕ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪﻩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﯿﺎﻥ.

ﺩﺧﺘﺮ: ﻭﻟﯽ ﻣﻦ می‌خوام ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﻧﻢ.

ﭘﺪﺭ: ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﯼ. یک‌بار ﮐﻪ ﺑﻤﯿﺮﯼ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻏﻠﻄﺎ ﻧﻤﯽﮐﻨﯽ. ﻋﯿﺎﻝ،
ﮐﻤﺮﺑﻨﺪ ﻣﻦ ﮐﻮ؟
.......................................................

ﺳﺎﻝ ۱۳۴٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ، ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺗﻪ، ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺟﺎ ﮐﻠﯿﺪﯼ یک ﻧﻈﺮ ﻧﮕﺎﺵ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻧﮕﯽ ﻧﺪﯾﺪﻣﺶ.
.......................................................

ﺳﺎﻝ ۱۳۵٠

ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﺎ ﺁﻗﺎ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﺑﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺗﻮﻧﻮ ﺑﺰﻧﯿﺪ. ﺩﺍﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺎﺩ ﺑﺎﻫﺎﺗﻮﻥ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ.

.......................................................

سال ۱۳٦٠

به متولدین این دهه کسی کاری نداشته باشه اینا همون نسل سوخته‌ان.
.......................................................

ﺳﺎﻝ ۱۳۷٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻫﻢ بگی ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺕ ﮐﯿﻪ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺁﺭﻩ ﺑﺎﺑﺎ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺁﺷﻨﺎ شید.
.......................................................

ﺳﺎﻝ ۱۳۸٠
ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﺎﻣﯽ ﻣﻦ ﻭ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺣﺎﻻ ﺍﮔﻪ ﺷﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻴﻦ، ﺑﺎ ﻣﺎﻣﯽ ﻭ ﺩﺩﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﺪ ﻭ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﺸﯿﺪ.
.......................................................

ﺳﺎﻝ ۱۳۹٠

ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﺎﻣﯽ، ﭼﺮﺍ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﻭ ﮐﺎﻣﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ؟

ﻣﺎﺩﺭ: ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ. ﺗﻮ ﻓﻌﻼ ﻓﮑﺮ ﺭﻧﮓ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺧﻮﺏ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺩ. ﺣﺎﻻ ﻧﮕﻔﺖ ﮐﯽ ﻣﻴﺎﺩ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ؟
.......................................................

ﺳﺎﻝ ۱۴٠٠

ﭘﺪﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺕ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ.
.......................................................

ﺳﺎﻝ ۱۴۲٠

ﻣﺎﺩﺭ: ﺩﺧﺘﺮﻡ، ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪست ﮐﺠﺎﯾﯽ؟ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﯿﺎﯼ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﺍﻭﻩ ﻣﺎﻣﯽ. ﻣﻨﻮ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻣﺎﻩ ﻋﺴﻞ. ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﻫﻮﻝ ﻫﻮﻟﯽ ﺷﺪ. ﻓﺮﺻﺖ ﻧﺸﺪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﻨﻢ. ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﮐﻪ ﺟﺸﻦ ﻋﻘﺪ ﺩﻋﻮﺗﺘﻮﻥ ﻧﮑﺮﺩﻡ.


نظرات()   
   

Imageپایگاه خبری تحلیلی رجانیوز - همانطور که واضح و مبرهن است روز ۲۵ نوامبر روز نه به خشونت علیه زنان است. به همین مناسبت همراه شدیم با یک فعال جنسیتی(!) در ایران تا گزارشی از یک روز کاری وی تهیه کنیم. سر کار خانم «منیژه مردجو» رییس انجمن «تف تو تبعیض» هستند که بیش از بیست سال سابقه مبارزه با تبعیض علیه زنان را در کارنامه دارند. از خانم مردجو تا کنون مقالاتی چون «تبعیض؛ چرا و چگونه»، «زن-مرد؛ دو گانه‌ای رو به افول»، «طرح سربازی زنان خیانت است»، «لزوم کاهش ساعات کاری زنان»، «افزایش مرخصی زایمان به هفت سال» و... در مجلات تخصصی چون «من و ساناز جون»، «ماهنامه تخصصی کیک و کلوچه» و «افق زنان» منتشر شده است.

با خانم مردجو از اولین ساعات صبح همراه شدیم و تا ساعات پایانی روز که ایشان در نشست هم اندیشی «زن هم برای خودش مردی است» سخنرانی داشتند همراه ایشان بودیم. بعنوان یک مرد که خبرنگار حوزه زنان است از همراهی با اسطوره ضد تبعیض جنسیتی در پوست خودم نمیگنجیدم. گزارش این همراهی را در ادامه بخوانید:

ساعت هشت صبح زنگ خانه خانم مردجو را زدم. پاسخ ندادند. تلفنشان هم خاموش بود. تا ساعت ۱ ظهر جلوی در منتظر ماندم. ساعت ۱ آمدند پایین. گفتند واقعا انتظار داشتی ساعت هشت من پایین باشم؟ مگه من مردم که کله سحر پا شم؟ سحرخیزی برای پوستم ضرر داره، زن باید تا ظهر بخوابه!

سوار ماشین ایشان شدم و با هم راه افتادیم. قرار گذاشتیم که من فقط یک تماشاچی باشم و برای هرچه واقعی‌تر شدن گزارش کوچکترین دخالتی در اتفاقات نداشته باشم. سر کوچه ایشان یک کار بانکی داشتند. جلوی عابر بانک شلوغ بود. پنج نفر مرد در صف بودند. ایشان همه را جلو زدند و رفتند سر صف ایستادند. یکی از مردها اعتراض کرد. خانم مردجو گفت مگه مردونه زنونه نیست صفش؟ مرد گفت مگه نونواییه؟ خانم مردجو گفت مادر خودت هم باشه راضی میشی وایسه پشت شما پنج تا لندهور؟!

خانم مردجو خارج از صف پول را گرفت و رفتیم. ایشان کاری در مرکز شهر داشتند. خواستیم وارد طرح ترافیک شویم که افسری جلوی ماشین را گرفت. مدارک را گرفت و خواست جریمه کند که خانم مردجو گفت: جناب سروان کمتر بنویس، یه تفاوتی بین خانمها و آقایون بزارید دیگه؟ افسر فقط جریمه همراه نداشتن مدارک را نوشت!

کمی جلوتر ترافیک بود! خانم مردجو دیرش شده بود. ماشین را یک گوشه پارک کردیم و رفتیم سمت ایستگاه مترو. خیلی شلوغ بود. به خانم مردجو گفتم اگر راحت تر هستید شما بروید سوار واگنهای مخصوص بانوان بشوید. نگاه غضبناکی به من انداخت و گفت تا کی میخواهی به این دوگانه‌های مزخرف آقا و بانو پایبند باشی؟ رفتیم و سوار واگن‌های عادی شدیم. خیلی شلوغ بود. مردها با بدبختی خودشان را به هم فشرده میکردند تا جا برای ما باز شود. ایستگاه بعد که در باز شد مسافرها هجوم آوردند داخل. یکدفعه خانم مردجو داد زد: برو گمشو بیشششور! مگه خودت خواهر مادر نداری؟ نمیفهمی اینجا یه خانم وایساده؟ چند نفر از مردها پیاده شدند تا جا باز شود! یک پیرمرد هفتاد و هشت ساله جایش را داد به خانم مردجو. خانم مردجو بدون اینکه تشکر کند نشست!

از مترو که بیرون آمدیم باید یک کورس تاکسی سوار میشدیم. رفتیم سراغ ماشینی که نوبتش بود. یک آقا جلو نشسته بود. خانم مردجو به راننده گفت به آن آقا بگو بیاید عقب من بروم جلو بنشینم! قبل از اینکه راننده چیزی بگوید، خود مردی که جلو نشسته بود تا خانم مردجو را دید پیاده شد و جایش را داد به ایشان!

ساعت چهار رسیدیم به محل نشست. خانم مردجو سخنرانی کوبنده ای کرد که این مقدارش یادم مانده است:

تا کی ما زنها را تافته جدا بافته‌ای می‌خواهید ببنید؟ تا کی وقتی ما به مکانی وارد میشویم میخواهید رفتارتان را تغییر دهید؟ تا کی تبعیض... تا کی تفاوت قائل شدن... تا کی با یک چشم دیگر دیدن...

بعد از مراسم همه دور خانم مردجو حلقه زدند و به ایشان تبریک گفتند. بعد از نیم ساعت تبریک و تشویق یک آقایی آمد جلو و بعد از تشکر و تبریک گفت یک انتقاد کوچکی داشتم. خانم مردجو گفت بفرمایید. آن آقا گفت: یک کم یک طرفه نرفتید؟ خانم مردجو هیچ نگفت؛ سرخ شد و ناگهان زد زیر گریه! هق هق میکرد! برایش آب قند آوردند. بادش زدند. شانه هایش را مالیدند. حالش که جا آمد گفت: واقعا متاسفم برای شما که هنوز نمی‌دانید از یک خانم با روح لطیفی که دارد چطور باید انتقاد کرد!

ساعت شش شده بود. خیلی‌ها راه افتادند بروند. خانم مردجو به مسئول نشست گفت: لطفا برایم یک آزانس بگیرید، درست نیست یک خانم این وقت شب با تاکسی و اتوبوس برود بیرون!


نظرات()   
   

خواستگاری

سال ١٣٧۴

آقا پسر ١٩ساله به همراه پدر، مادر، برادر و سه خواهر، هر چهار‌دایی و هر سه‌خاله، خان‌عمو و دو جفت پدربزرگ و مادربزرگ می‌روند به منزل امیدشان. پدر دختر که منتظر است همه بروند داخل و در را ببندد: «بفرمایید… خوش آمدید… پسرم کامل اومدی داخل درو ببندم؟!»
خواستگار با یک دنیا شرم‌وحیا: «نه… اجازه بدید سه پیل از شلوارم هنوز تو کوچه‌س!»
(خانواده‌ها دورتادور نشسته‌اند و برای این‌که اول زندگی دو جوان، دودستگی و تفرقه نباشد، دارند موج مکزیکی می‌سازند! بعد از آن…)
پدر دختر: خب پسرم چندسالته؟
خواستگار که نزدیک است آب بشود برود توی فرش: با اجازه شما ١٩سال.
پدردختر: ماشاا… ماشاا… با این سن‌ات چه سبیلی داری… آفرین… خب ببینم؛ این پشت مو رو کدوم سلمونی برات درست کرده؟ ماشاا.. ماشاا…..
خواستگار: همین علی‌آقا رشتی پایین چهارراه.
پدردختر: خب چیکار می‌کنی؟ شغلت چیه؟
خواستگار: وردست بابام تو جیگرکی سیخ می‌زنم.
مادربزرگ پدری پسر: خب این حرفا رو ول کنید. بریم سر اصل مطلب؛ آقا آخرش چند سکه؟!
 
 سال ١٣٧٩

آقا پسر ٢۴ساله به همراه پدر و مادر و خواهر و عمو و عمه و خاله بزرگه و دایی و آخرین بازمانده از دوران نوروزوئیک یعنی مادربزرگ وارد منزل امید می‌شوند.
پدر دختر رو به پسر: ببینم این چیه به موهات زدی؟
خواستگار: با اجازه بزرگترها، ژل کتیرا.
پدر دختر: دیگه تکرار نشه. خب تعریف کن… شغلت چیه؟ چه می‌کنی؟ چه نمی‌کنی؟
خواستگار: دانشجو هستم…
پدر دختر: چی؟! خانم پاشو زنگ بزن کلانتری.
مادر بزرگ پسر: آقا خون خودتونو کثیف نکنید… پسر ما دانشجوی پشمک‌سازی دانشگاه آزاد قطورکلای ساوجبلاغه… اصلا این حرفا رو بگذاریم کنار. آخرش چند سکه؟!
 
سال ١٣٨٣

آقا پسر ٢٩ساله و پدر و مادر و خاله بزرگه پشت در منتظر هستند. خان‌عمو قهر کرده و نیامده.
پدر دختر هنگام ورود پسر برایش جفت‌پا می‌گیرد و داماد بالقوه باسر می‌رود توی بوفه آن طرف پذیرایی!
خاله پسر: وا؟! آقا این کارا چیه؟
پدر دختر: من چیکاره بیدم؟ هر هر هر
پسر که دارد خون سرش را با دستمال پاک می‌کند: آقا ببخشید سرویس بهداشتی کجاست؟
پدر دختر: ‌ها الان این سرویس بهداشتی که و گفتی یعنی چه؟‌ هار‌هار‌هار
مادر پسر به شوهرش: بیا برگردیم بابا فکر کنم این یارو کلن پیاده‌ست.
پدر پسر: هر چی خاله جان بگه. خاله جان؟ نظرتون چیه عزیز دل‌انگیز؟!
خاله بزرگه: آقا این حرفا رو ول کنید عزیز دل برادر. آخرش چند سکه؟!
 
سال ١٣٨٨

مادر و خاله [خیلی] بزرگه داماد، برای آقاپسر ٣۴ساله‌شان به صورت غیابی خواستگاری می‌کنند.
پدر دختر: خب خب خب خوش آمدید… چرا آقا پسر رو نیاوردید؟ کجان؟ شرم حضور داشتن حتمن.
مادر پسر: یه جایی هستن که نمیشه نوشت!
خاله خیلی بزرگه: این حرفا رو ول کنید. آخرش چند سکه؟!
 
سال ١٣٩٣

آقا پسر ٣٩ساله با دختر خانم ۴٢ساله در کافی‌شاپ نشسته‌اند و دارند حساب می‌کنند مگر یک لیوان آب‌جوش و یک چای کیسه‌ای چقدر تمام می‌شود که قیمت‌اش ٧٠٠٠ تومان است؟!
پسر: من می‌خواستم باهات درباره موضوع مهمی صحبت کنم. حتمن در این چند‌سال با نظر فلسفی من درباره ازدواج آشنا شدی. البته من بیشتر درباره ازدواج نظر شوپنهاور رو قبول دارم تا نظر کانت رو…
دختر: بله. به نظر من هم تئوری‌های شناختی شوپنهاور…
(تلفن پسر زنگ می‌زند. روی گوشی نوشته شده Grand Khaale)
پسر: الو سلام…
خاله بزرگه: الو؟؟؟ این حرفا رو ول کنید. آخرش چند سکه؟


نظرات()   
   


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :8  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
آخرین پست ها
html] [/html]